میخوام داستان بنویسم.
همون جوری بنویسم که خودم دوست دارم
یه جوری که وقتی بقیه میخونن بگن اینا چیه؟مگه تو کلاس اولی؟
ولی من گوش نمیدم به بقیه میخوام از خودم بنویسم، از سایه ام، از داخلم، از بیرونم
میخوام سخت بنویسم،مثل اجردیوار که شد،سرم رو بکوبم بهش و مخم رو داغون کنم
اسم مطلبم رو میذارم << گریه اسمان >>
دلم گرفته،صدای قلبم را از دور دستها میشنوم
نمیدانم چرا دلم گرفته و نمیدانم چه کنم.
به طرف پنجره میروم و به اسمان نگاه میکنم.
اسمان هم دلش گرفته و هوای حوصله اش ابریست.
فکر میکنم:<< اسمان از چه دلش گرفته؟
تاریکی قلب ادمها، یا از سیاهی دل شب؟
راستی اسمان وقتی دلش میگیرد چه میکند؟>>
در همین لحظه اسمان برقی زد و باران فرو ریخت.
اشک در چشمانم حلقه زد و اهسته زمزمه کردم،
اسمان وقتی دلش می گیرد، می گرید.


