تبليغاتX
شب ایرانی - برگ و باد

 

 

سلام به همه اونهایی که میدونند از خودشون و دنیاشون چی میخوان.

خیلی وقته من با شما همکلام نشدم. اما عطر حضور معطرتون مشام منو بهاری

کرده. دیشب زمزمه راز آلودی رو شنیدم سخن برگی بودبا باد.

باد میگفت: ای سرسبزی دنیای من دمی با من همراه شو

من تورا به جایی میبرم که جززندگی در ان جریان ندارد.

کافی است از درخت پیر دل بکنی.

آری آن روز آغاز دوست داشتن است که همین دوست داشتن زیباست.

برگ ظریف و زیبا لبخندی زد(تبسمی که دل باد سرکش را با خود به رویای وصال برد)

برگ گفت:چگونه با تو بیایم وقتی که دلم در گرو درخت است.

با تو پای به بهشت جاودان بگذارم؟

بی دل؟ بی احساس شادی؟

چگونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حس میکردم خون در شریانم یخ زده آیا برگ دل به رویای باد میسپارد؟

یا........

پاسخم را لحظاتی بعد گرفتم.  باد با دلی اندوهگین برگ را به درخت سپرده بود

وبرگ..... در آغوش پر مهر درخت عاشق آرام به خواب رفته بود.

بهترینها رو براتون ارزو می کنم.( همسر عرشیا )

 

نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 21:16  توسط عرشیا  | 

 
..